عصرایران ؛ حامد خانجانی* -در ژرفترین لایههای تأملات اخلاقی و روانشناختی، دشوارترین مسائل انسانی نه در تقابل میان خیر و شر، بلکه در تعارض میان دو خیر شکل میگیرند؛ آنجا که از یک سو تعهد به پیمانهای پیشین قرار دارد و از سوی دیگر مسئولیت زیستنِ اصیل و وفادار ماندن به حقیقتِ تحولیافته خویش. چنین موقعیتهایی را نمیتوان با پاسخهای ساده و داوریهای شتابزده حل کرد. این یادداشت تلاشی است برای جستجوی راهحلی اخلاقی برای ازدواجهایی که به این تعارض رسیدهاند؛ راهی که نه به خیانت و فریب بیانجامد و نه به ادامه دادن یک زندگی تهی و بیمحتوا.
در نظر بگیرید زن و شوهری دارای فرزند، پس از یکی، دو دهه زندگی مشترک، در میانسالی به این نتیجه میرسند که انتخابی که در جوانی بر پایه شناخت محدود شکل گرفته، دیگر پاسخگوی نیازهای عاطفی و فکری امروز آنان نیست.
در چنین شرایطی، معمولاً جامعه دو پاسخ ساده و متعارض ارائه میکند. گروهی حفظ خانواده را به هر قیمت، حتی به بهای فرسودگی روانی و تهی شدن زندگی، فضیلت میدانند و گروهی دیگر، رضایت فردی را معیار نهایی قرار داده و جدایی را راه طبیعی رهایی تلقی میکنند. اما واقعیت زندگی انسانی پیچیدهتر از آن است که بتوان آن را در چنین دوگانههای سادهای خلاصه کرد.
به نظر این وضعیت پدیدهای غیرعادی نیست. بسیاری از انسانها به خصوص در جوامع سنتی مثل کشور ما در دهه سوم زندگی، پیش از آنکه به شناخت عمیق از خود، نظام ارزشی و نیازهای بنیادین خویش دست یابند، وارد ازدواج میشوند. اما در دهههای چهارم و پنجم زندگی، همزمان با افزایش خودآگاهی و بازاندیشی در معنای زندگی، پرسشهای تازهای سر بر میآورند؛ پرسشهایی درباره رضایت، همدلی و اصالت. از این رو، احساس ناهمسویی در میانسالی الزاماً به معنای اشتباه بودن اصل ازدواج نیست، بلکه میتواند بخشی از فرایند طبیعی رشد و تحول انسان باشد.
با این حال، این واقعیت نیز قابل انکار نیست که همه ازدواجها ظرفیت بازسازی ندارند. برخی روابط، علیرغم سالها تلاش، به همزیستیای فرسوده و فاقد صمیمیت تبدیل میشوند. در چنین وضعیتی، مساله فقط نبود عشق نیست، بلکه نوعی تهی شدن تدریجی از گفتوگو و تعلق متقابل رخ میدهد. انسانها در کنار یکدیگر زندگی میکنند، اما جهانهای روانی آنان از یکدیگر فاصله گرفته است.
اخلاق نیز پاسخ سادهای به این تعارض ارائه نمیدهد. اخلاق از یک سو، بر تعهد و مسئولیت تأکید میکند و ازدواج را صرفاً یک قرارداد عاطفی نمیبیند، بلکه آن را پیمانی در برابر همسر و فرزندان تلقی میکند؛ از سوی دیگر، به غایت زندگی انسانی، شکوفایی و دستیابی به زیست نیک توجه دارد. چه اگر رابطهای به بستری برای فرسایش شخصیت و خاموش شدن ظرفیتهای وجودی انسان تبدیل شود، صرف تداوم آن را نمیتوان اخلاقی دانست.
این تأملات نه در پی مشروعیتبخشی به گسستن پیوندهاست و نه مدافع تحمل بیپایان رنج به نام خانواده. مساله اصلی، یافتن پاسخی اخلاقی به تعارضی واقعی است؛ تعارضی که بسیاری از انسانهای بالغ با آن زندگی میکنند. زیرا تجربه اجتماعی نشان میدهد که حل نکردن این تعارض، الزاماً به حفظ خانواده منجر نمیشود، بلکه گاه به شکلهای پنهانتری از فروپاشی میانجامد.
بسیاری از زوجها، نه از سر رضایت و نه از سر انتخاب آگاهانه، بلکه صرفاً به دلیل ترس، فشارهای فرهنگی یا نگرانی درباره فرزندان، در کنار یکدیگر باقی میمانند، در حالی که سالهاست از نظر روانی، عاطفی و حتی جنسی از یکدیگر جدا شدهاند. ظاهر خانواده حفظ میشود، اما در درون، نوعی زندگی دوگانه شکل میگیرد. افراد در کنار همسر خود زندگی میکنند، اما ذهن و احساسشان به بیرون از خانه تعلق دارد. گاه این گسست درونی به خیانت عاطفی یا جنسی میانجامد و گاه به نوعی زیست خاموش و دوپاره که در آن، نه وفاداری واقعی وجود دارد و نه رضایت و شکوفایی انسانی.
شاید یکی از تراژدیهای خاموش دوران ما همین باشد که برخی خانوادهها بیش از آنکه بر عشق، احترام و تعلق استوار باشند، بر حفظ ظواهر و تداوم نقشها تکیه دارند. در چنین شرایطی، فرزندان نیز نه الگوی عشق و صمیمیت، بلکه تجربهای از سردی، فاصله و زیستن غیر اصیل را به ارث میبرند. آنان میآموزند که میتوان سالها زیر یک سقف زندگی کرد، اما از نظر روحی در جهانی دیگر به سر برد.
از این رو، کوشش اصلی این بحث، دفاع از صداقت و مسئولیتپذیری است. مساله این نیست که انسانها برای دستیابی به خوشبختی فردی، تعهدات خود را نادیده بگیرند و نه آنکه به نام خانواده، زندگی خویش را به دروغ، دوگانگی و خیانت آلوده کنند.
هدف، یافتن راهی انسانی برای حل این تعارض است؛ راهی که در آن، نخست امکان بازسازی رابطه، گفتوگو و تجربه نوعی ازدواج دوباره با همان همسر مورد توجه قرار گیرد و اگر همه راههای ترمیم به بنبست رسید، تصمیمی اتخاذ شود که بیشترین میزان صداقت و کمترین میزان آسیب را برای همه اعضای خانواده به همراه داشته باشد. تاکید میشود «تصمیم درست، تصمیمی است که بیشترین میزان صداقت و کمترین میزان آسیب را برای همه ذینفعان به همراه داشته باشد.»
بلوغ اخلاقی شاید دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند؛ جایی که انسان نه به نام خانواده، به زندگیای تهی و مبتنی بر فریب تن میدهد و نه به نام آزادی فردی، مسئولیتهای خویش را انکار میکند. فضیلت، احتمالاً نه در تحمل رنج بیپایان و نه در گریز از تعهد، بلکه در زیستن صادقانه، مسئولانه و انسانی نهفته است؛ زیستنی که در آن وفاداری، نه حفظ صرف ظواهر، بلکه پاسداشت حقیقت، کرامت انسان و پرهیز از خیانت به دیگری و خویشتن است.
*دانشآموخته فلسفه اخلاق